بگذار قلبم از محنت فراق با تو شکایت کند
زیرا لبهای مرا دیگر یارای سخن گفتن نیست
سیل اشگ راه دیدار بر من بسته
دیگر جز خاطرات دل انگیز تو یاد محبتهای پشین تو چیزی برام باقی نمانده
و حال تنها یاد خاطرات با تو بودن بهم آرامش می دهد .

ادامه مطلب
خواستم تا بارديگر چيزي بنويسم
اما نه قلم نوشت و نه كاغذنوشته هایم را روی خود حک کرد
چرا كه هر دو مي دانستند كه بايد دوباره شرح و حال غم مرا بنويسند
قلم در دستانم شكست و چشمانم بارش اشكهايش كه پر از درد درون بود
ارمغان تازه اي به گونه هايم بخشيد
دردی که قلم از نوشتنش سر باز می زند و کاغذ از حک کردنش.
پس چگونه این دل یارای آن دارد که آنرا را در درون خود نگهدارد
شاید بتواند ولی تا کی ...........
عاقبت روزی متلاشی خواهد شد .......متلاشـــــــــی........

دوستت دارم !
هدیه ایست که هر قلبی فهم گرفتنش رو نداره
قیمتی داره!!
که هرکسی٬ توان پرداختنش رو نداره
جمله کوتاهی ست
اما هر کسی ” لیاقت ” شنیدنش رو نداره
ادامه مطلب
راستی تا به حال از خودت پرسیدی قیمت یه روز زندگی چنده؟؟؟؟؟؟
از خودت پرسیدی قیمت یه روز بارانی چنده؟؟؟؟؟؟

میدونی داریم روزهامونو مفت میفروشیم؟؟؟؟؟؟
میدونی گاهی میشه که حاضریم همه چیزمونو بدیم ولی اونروزمونو داشته باشیم؟؟؟؟؟؟
بیا قدر لحظه لحظه عمرمونو بدونیم بدون اینکه وقتمونو به فکر کردن دیروز و یا فردا هدر بدیم
برایت آرزوی روزهای با ارزش و گران آرزومندم
گاهی گمان نمی کنی ولی می شـــود
گاهی نمی شود که نمــی شــــــــــــود
گاهی هزار دور دعا بـی اجابت اســـت
گاهی نگفته قرعه به نام تو می شـــود
گاهی گدای گدایی و بخت یار نیســـت
گاهی تمام شهر گدای تو می شـــــــود ...\

وَ عَـسے اَטּ تکرَهوا شَےءً و هوَ خَیرُ لَّکم شاید چیزی را دوست نداشته باشید و در آن خیر شما باشد
و عَسے اَטּ تُحِبّوا شےءً و هُوَ شرُّ لَّکُم شاید چیزی را دوست بدارید و شر شما در آن باشد
والله یعلمُ و انتم لا تَعلَموטּ خدا میداند و شما نمی دانید...
«سوره بقره آیه 216»
مردی در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه میخواند. وقتی که او نخستین بیسکوئیت را به دهان گذاشت، متوجه شد که مرد هم یک بیسکوئیت برداشت و خورد. او خیلی عصبانی شد ولی چیزی نگفت. پیش خود فکر کرد : بهتر است ناراحت نشوم. شاید اشتباه کرده باشد.
ولی این ماجرا تکرار شد. هر بار که او یک بیسکوئیت برمیداشت، آن مرد هم همین کار را میکرد. اینکار او را حسابی عصبانی کرده بود ولی نمیخواست واکنشی نشان دهد. وقتی که تنها یک بیسکوئیت باقی مانده بود، پیش خود فکر کرد : حالا ببینم این مرد بیادب چکار خواهد کرد؟ مرد آخرین بیسکوئیت را نصف کرد و نصفش دیگرش را خورد. این دیگه خیلی پرروئی میخواست! زن جوان حسابی عصبانی شده بود.
در این هنگام بلندگوی فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپیماست. آن زن کتابش را بست، چیزهایش را جمع و جور کرد و با نگاه تندی که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه اعلام شده رفت. وقتی داخل هواپیما روی صندلیاش نشست، دستش را داخل ساکش کرد تا عینکش را داخل ساک قرار دهد و ناگهان با کمال تعجب دید که جعبه بیسکوئیتش آنجاست، باز نشده و دست نخورده!
خیلی شرمنده شد! از خودش بدش آمد ... یادش رفته بود که بیسکوئیتی که خریده بود را داخل ساکش گذاشته بود. آن مرد بیسکوئیتهایش را با او تقسیم کرده بود، بدون آن که عصبانی و برآشفته شده باشد! در صورتی که خودش آن موقع که فکر میکرد آن مرد دارد از بیسکوئیتهایش میخورد خیلی عصبانی شده بود. و متاسفانه دیگر زمانی برای توضیح رفتارش و یا معذرتخواهی نبود.
معجزه ای وجود دارد که دوستی نامیده می شود
و در میان دل اقامت دارد شما نمی دانید
که چگونه بوجود می آید ...و چگونه آغاز می شود
. اما شادمانی که برایتان به ارمغان می آورد
همیشه موهبتی خاص می بخشد
و شما متوجه می شوید که دوستی ارزشمندترین نعمت خداوند است
یک شبی مجنون نمازش را شکست بی وضو در کوچه لیلا نشست
عشق آنشب، مست مستش کرده بود فارغ از جام الستش کرده بود
سجده ای زد بر لب درگاه او پُر ز لیلا شد دل پُر آه او
گفت یارب از چه خوارم کرده ای بر صلیب عشق دارم کرده ای
جام لیلا را به دستم داده ای وندر این بازی شکستم داده ای
نشتر عشقش به جانم میزنی دردم از لیلاست آنم می زنی
خسته ام زین عشق، دل خونم نکن من که مجنونم تو مجنونم نکن
مرد این بازیچه دیگر نیستم این تو و لیلای تو، من نیستم
گفت ای دیوانه لیلایت منم در رگ پیدا و پنهانت منم
سالها با جور لیلا ساختی من کنارت بودم و نشناختی؟
عشق لیلا در دلت انداختم صد قمار عشق یکجا باختم
کردمت آواره ی صحرا نشد گفتم عاقل می شوی اما نشد
سوختم در حسرت یک یاربت غیر لیلا برنیامد از لبت
روز و شب او را صدا کردی ولی دیدم امشب با منی گفتم، بلی
مطمئن بودم به من سر میزنی در حریم خانه ام در میزنی
حال این لیلا که خوارت کرده بود درس عشقش بی قرارت کرده بود
مرد راهش باش تا شاهت کنم صد چو لیلا گشته در راهت کنم.
ادامه مطلب
خداوندا.......خود میدانی که من دلواپس فردای خود هستم...مبادا گم کنم راه قشنگ آرزوها را....خداوندا !!! مبادا گم کنم اهداف زیبا را .....مبادا جا بمانم از قطار خوبی ها....دلم بین امید و نا امیدی میزند پرسه ...میکشد فریاد...میشود خسته.....مرا تو تنها نگذار

خدایا : از کوی تو بیرون نرود پای خیالم
نکند فرق به حالم
چه برانی چه بخوانی
چه به اوجم برسانی
چه به خاکم بکشانی
نه من آنم که برنجم
نه تو آنی که برانی
وقتی خدا داشت بدرقه ام میکرد میدونی بهم چی گفت؟ جایی که میری مردمی داره که میشکننت نکنه غصه بخوری تو کوله بارت عشق میذارم که بگذری قلب میذارم که جا بدی اشک میدم که همراهیت کنه و مرگ که بدونی برمیگردی پیش خودم ادامه مطلب را فراموش نکن
ادامه مطلب
شبی با بید می رقصم، شبی با باد می جنگم
که چون شببو به وقت صبح، من بسیار دلتنگم
مرا چون آینه هر کس به کیش خود پندارد
و الّا من چو می با مست و هشیار یکرنگم
شبی در گوشه ی محراب قدری ربّنا خواندم
همان یک بار تار موی یار افتاد در چنگم
اگر دنیا مرا چندی برقصاند ملالی نیست
که من گریاندهام یک عمر دنیا را به آهنگم
به خاطر بسپریدم دشمنان! چون نام من عشق است
فراموشم کنید ای دوستان! من مایه ننگم
“مرا چشمان دل سنگی به خاک تیره بنشانید”
همین یک جمله را با سرمه بنویسید بر سنگم
ادامه مطلب
در سرزمینی زندگی میکنیم که
دویدن حق کسانیست که نمی رسند
و رسیدن سهم کسانیست که نمی دوند
copyright.
برچسبها: عدالت
و آنان که محبتها و دوستیها را بر قلبشان برافراشتند
همیشه به یاد می مانند .

.
برچسبها: خاطره
گلوی آ دمی را باید گاهی بتراشند تا برای دلتنگی های تازه
جا باز شود!!!
دلتنگیهایی که جایشان نه در دل...بلکه در گلوی آدم است!!
دلتنگی هاییکه میتوانند آدم را خفه کنند!
*******
گاهی حجم دلتنگی هایم آن قدر زیاد میشود که دنیا با تمام وسعتش برایم تنگ میشود ......
برچسبها: دلتنگیها
ادامه مطلب
قانون تو تنهایی من است و تنهایی من قانون عشق
عشق ارمغان دلدادگیست و این سرنوشت سادگیست.
چه قانون عجیبی! چه ارمغان نجیبی و چه سرنوشت تلخ و غریبی!
که هر بار ستارههای زندگیت را با دستهای خود راهی آسمان پر ستاره کنی
و خود در تنهایی و سکوت با چشمهای خیس از غرور پیوند ستارهها را به نظاره نشینی
و خاموش و بی صدا به شادی ستارههای از تو گشته جدا دل خوش کنی
و باز هم تو بمانی و تنهایی و دوری
دلی که از شرکت در رنج و غم دوست غذا میگیرد،
عشقی میپروراند که از آنچه با خوشبختی و لذتی که از
دوست میبرد پدید میآید
بسیار عمیقتر و پر اخلاصتر است
برچسبها: صمیمیت
دلم تنگ است از اين زندان که نامش زندگي باشد،
اگر اين زندگي باشد دگر زندان کجا باشد
دگر عاشق نخواهم شد که معشوقان جفا دارند
روم برکنج ميخانه که مي نوشان صفا دارند
کاش میشد سرنوشت خویش را از سر گرفت
کاش میشد اندکی بهتر نوشت
کاش میشد پشت پا زد بر تمام زندگی
داستان عمر خود را گونه ای دیگر نوشت


در نهان به آنانی دل می بندیم که دوستمان ندارند!
و در آشکار از آنانی که دوستمان دارند غافلیم!
شاید این است دلیل تنهایی ما!
چرا غمها نمی دانند که من غمگین ترین غمگین تنهایم
بیا ای دوست با من باش که من تنها ترین تنهای تنهایم
کاش میشد هیچ کس تنها نبود
کاش میشد دیدنت رویا نبود
گفته بودی با تو می مانم
ولی... رفتی و گفتی و اینجا جا نبود
سالیان سال تنها مانده ام
شاید این رفتن سزای من نبود
من دعا کردم برای بازگشت دست های تو ولی بالا نبود
باز هم گفتی که فردا میرسی
کاش روز دیدنت فردا نبود
سرانجام دريافتم
درقلب زمســتان ،تابسـتانى گرم دردرونم وجوددارد
وناكامى بقول آن فهيم فرزانه شكست نيست،
بلكه فقط يك مسير انحرافي موقت است
كه فرا روى من پديدارشده است.
آرام آرام آموختم كه من خود
معمارزندگى خويش وتنهاعامل ناكامى خويشتنم.
ادامه مطلب
دعامی کنم که هیچگاه چشمهای زیبای تورادر انحصار قطره های اشک نبینم
و تو برایم دعا کن ابر چشم هایم همیشه برای تو ببارد
دعا می کنم که لبانت را فقط در غنچه های لبخند ببینم
و تو برایم دعا کن که هر گز بی تو نخندم
دعا می کنم دستانت که وسعت آسمان و پاکی دریا و بوی بهار را دارد
همیشه از حرارت عشق گرم باشد
و تو برایم دعا کن دستهایم را هیچگاه در دستی بجز دست تو گره ندهم
من برایت دعا می کنم که گل های وجود نازنینت هیچگاه پژمرده نشوند
برای شاپرک های باغچه ی خانه ات دعا می کنم
که بال هایشان هرگز محتاج مرهم نباشند
من برای خورشید آسمان زندگیت دعا می کنم که هیچگاه غروب نکند

چه خــوش روزی بود روزآشــنایی
میـرسـیدازقـلـب هــرکـدام ندایــــی
کـه عـاشـق شــدن نیــســـت گناهـی
گـــنــاهــش فقــط هـــسـت جـــدایـی
جـــــــــدایـــی نــبــــود از روزاول
جــــــدایــی رابــنـا کـــردبـی وفایی

ای کاش سرنوشت جز این می نوشت.........
چرا تنهام گذاشتی؟؟؟؟
بشنو از نی چون حکایت میکند وز جدائیها شکایت میکند
کز نیستان تا مرا ببریده اند از نفیرم مرد و زن نالیده اند
سینه خواهم شرحه شرحه از فراق تا بگویم شرح درد اشتیاق

شبیه برگ پاییزی، پس از تو قسمت بادم، خداحافظ، ولی هرگز نخواهی رفت از یادم، خداحافظ، و این معنی در اندوه تو میمیرم، در این تنهایی مطلق، که میبندد به زنجیرم و بی تو لحظه ای حتی دلم طاقت نمی آرد و برف ناامیدی برسرم یکریز میبارد، چگونه بگذرم از عشق، از دلبستگی هایم؟ چگونه میروی با اینکه میدانی چه تنهایم، خداحافظ، تو ای همپای شبهای غزل خوانی، خداحافظ، به پایان آمد این دیدار پنهانی،خداحافظ.....
مینویسم..........
از بودن...... نه با من ......
می نویسم از عشق........نه با قلم..... با قلب.......
مینویسم امید وصل .... نه با دل ........ با اشک.......
مینویسم دوری..... نه با نگاه..... با روح.....
مینویسم تا برسم نه به تو ..... به مرگ.....به اخر .... مینویسم تا ............
مايلم روزي که ميميرم مرا در تابوت سياهي بگذاريد
تا همه بدانند در تاريکي به سر مي برده ام
دستهايم را از تابوت بيرون بگذاريد
تا همه بدانند به آنچه مي خواستم نرسيدم
چشمهايم را باز بگذاريد
تا همه بدانند چشم انتظار از دنيا رفته ام
روي قبرم تکه يخي بگذاريد تا مثل باران برايم اشک ريزد
و روي سنگ قبرم چيزي ننويسيد تا همه فراموشم کنند
ادامه مطلب
چرا آنقدر تنهایم كه صدایم از درونم برنمی آید
آنقدر بی تابم كه حتی ناله های طاقت فرسای درونم را نمی شنوم
می خواهم فغان كنم یا اشكی بریزم امّا شجاعت آنرا هم ندارم
كو محرمی تا باز گویم اسرار را
كو شانه ای تا باز گیرد خسته را
گفتی دلتنگ دل نوشته هایم هستی…
اما مهربانم دیگر دلی برایم باقی نمانده که بخواهد از پس ناگفته ها بنویسد
خسته از گذشته های نه چندان دور و بدون هیچ امیدی به آینده…
تنها کوله باری از خاطرات را به دوش می کشم
جایی سراغ نداری که بتوانم تنها برای لحظه ای کوله ام را بگذارم
و به اندازه چشم بر هم زدنی آرام گیرم؟
نه …
از من نخواه که کوله ام را بر شانه های تو بگذارم…
حتی شانه هایت را در رویا نیز از آن خود نمیدانم
این است حقیقت
نه،
شانه هایت با ارزش تر این است که آرامگاه من باشند!
با ارزش تر ..باور کن …
ما انسان ها یا دیر به هم می رسیم
یا آنقدر زود که نمی فهمیم...!
آنانی که با افکاری پاک و فطرتی زیبا
در قلب دیگران جای دارند
هرگز هراسی از فراموشی ندارند
چرا که جاودانند حتی اگر نباشند
من نشاني از تو ندارم اما نشاني ام را براي تو مي نويسم:
درعصرهاي انتظار،به حوالي بي کسي قدم بگذار!
خيابان غربت را پيدا کن و وارد کوچه پس کوچه هاي تنهايي شو!
کلبه ي غريبي ام را پيدا کن،
کناربيدمجنون خزان زده و کنارمرداب ارزوهاي رنگي ام!
درکلبه را باز کن و به سراغ بغض خيس پنجره برو!
حرير غمش را کنار بزن! مرا مي يابي

.
در انتظار كسي باش كه حتي وقتي در ساده ترين لباس هستي
حاضر باشد تو را به دنيا نشان دهد و بگويد:" اين دنيا ي من است
آرزوهایم در کوله باری ریخته و با خود حمل می کنم
نمی دانم تا کجا باید رفت
اما
من میروم
زیرا امید را از دست نخواهم داد
شاید روزی دست یاریگرش کوله بارم
را سرشار از آرزوهای
دست نیافته ام کند
میخواستم کمی بنویسم ، تا دلم سبک شه با اینکه تازه از مسافرت اومدم ولی بازم دلم گرفته است،
میدونید خبر فوت دو نفر را بهم دادن که منو بهم ریخت . تازه از غم دوست عزیزم رها شده بودم که باز......
آری دنیا خیلی بی وفا ست، بزار سر گذشت دختری را تعریف کنم که خیلی رو دلم سنگینی میکنه،
دوست دارم همه بفهمن و براش دعا کنن چون دیگه تو این دنیا نیست.
چند وقتی بود که یک نفر دائم به من تو چت پیام میداد ولی من فکر میکردم مزاحم است و جواب نمیدادم،
تا اینکه دیدم دختر 19 ساله ای است بسیار مودب شاد و با شخصیت دارای اطلاعات بسیار بالا،
که من فکر میکردم سنش خیلی از من بیشتر است.بالاخره باهاش حرفیدم دائم به من میگفت داداش،
از استان کردستان بود من مشهد چه جوری بگم خیلی با همدیگر صمیمی شدیم
تا حدی که با تمام اعضای خانواده با ویس صحبت میکرد.
نا گهان نا پدید شد، بعد ار یکماه اومد و گفت من ایران نیستم دیگه هم نمیام، من متوجه منظورش نشدم
ازش خواستم اگه تونست سر بزنه. تا اینکه سه هفته پیش اومد و برای همیشه ازم خداحافظی کرد،
گفت فقط یک هفته زنده است. اون سرطان غدد لنفاوی داشت ولی به من نمیگفت اون ۴ سال بود که سرطان داشت ولی طوری عمل میکرد که انگار ناراحت نیست. به من میگفت سرنوشت من همینه تا اینجا من نباید بیشتر بیام.
نمیخواست منو ناراحت کنه،گفت که مجبورم دیگه ازت برای همیشه خداحافظی کنم میگفت
دیگه نمیتونم راه برم ، ازم خواست فراموشش نکنم، و براش دعا کنم.
آری من اونو از دست دادم خواهر خوب و مهربونی بود.ولی از دنیا خیلی بدم اومد،
به خدا گفتم آخه چرا این .چرا اونباید از لذات دنیا بهره ببره ، مگر این طفل معصوم چه گناه کرده که باید به این زودی از دنیا بره باور کنید خیلی زود بود.
آیا اون حق زندگی نداره،آخر چرررررررررررررا؟؟؟؟؟
براش دعا کنید
.
بنام حضرت عشق........
ازصدای سخن عشق ندیدم خوشتر
یادگاری که در این گنبد دوار بماند
عشق هیچ نمی دهد الا خودش
و هیچ نمی ستاند مگر از خودش
عشق مالک هیچ نیست
و در تملک کسی هم در نمی آید
چرا که
عشق را عشق کافیست

تو ستاره ای هستی در آسمان دلم که هیچگاه خاموش نمی شوی
تو خاطره ای هستی ماندگار در دفتر دلم که فراموش نمی شوی
همیشه تو را در میان قلبم می فشارم تا حس کنی
تپش های قلبی را که یک نفس، عاشقانه برایت می تپد
عشق يعني خاطرات بي غبار
دفتري از شعر و از عطر بهار.
عشق يعني يك تمنا، يك نياز،
زمزمه از عاشقي با سوز و ساز.
عشق يعني چشم خيس مست او،
زير باران دست تو در دست او
دوست داشتن از عشق برتر است...........
ومن هرگز خود را تا سطح بلند ترین قله های عشق های بلند
پائین نخواهم آورد
دکتر علی شریعتی
ادامه مطلب را فراموش نکن
ادامه مطلب
جایی که میری مردمی داره که میشکننت نکنه غصه بخوری
تو کوله بارت عشق میذارم که بگذری
قلب میذارم که جا بدی
اشک میدم که همراهیت کنه
و مرگ که بدونی برمیگردی پیش خودم
.
ادامه مطلب
.: Weblog Themes By Pichak :.



